عباس عبدی| صفحه‌ی اصلی |عطا صادقی

بايگانی مطالب: عبدالکریم سروش

شنبه ۲۹ خرداد ۸۹::June 19, 2010

نامه‌ی دوم دکتر سروش به رهبر جمهوری اسلامی

فتور در قوه ناطقه (و عاقله؟)
‎ آن قوّت جوانی وان صورت بهشتی‌‌ / ای بی‌خرد تر از من، از دست چون بهشتی‌؟
‎تا صورتت نکو بود افعال زشت کردی / پس فعل را نکو کن اکنون که زشت گشتی
 

آقای خامنه‌ای!
‎نطق چهاردهم خرداد هزار و سیصدو هشتاد و نه شما را همه شنیدیم. خطابه‌ای پر خطا بود. لغزش‌های ذهنی‌ و زبانی در آن موج می‌زد. نشان از فتور در قوه‌ی ناطقه داشت. خطیب زبر دست ما که در دوران سی‌ساله پس از انقلاب به چالاکی از همه‌ی سخنوران پیشی‌ گرفته بود، آن روز سخت آشفته و نا توان می‌نمود. در سخن‌اش نه سحر بلاغت بود نه شهد عبارت، نه کمال معنا نه جمال صورت. صفرای غضب، پروای ادب را از او ستانده بود. چندان که ذهن آشفته بر زبان خفته‌اش شلاق می‌زد مرکب سخن رام نمی‌شد. کلمات سرکش و بی‌وقار از قفس مغز بیرون می‌جستند و بر شاخ زبان می‌نشستند. داوری‌های باژگونه تاریخی‌ حفره‌های کلام را افزون تر کرده بود و خطیب از یکی‌ بر نیامده در حفره دیگر می‌افتاد. با طلحه و زبیر در می‌پیچید و به جای علی‌ با آنان می‌جنگید. دل اهل سنت را به دست نیاورده به درد آورد. خود را چون علی‌ در محاصره دشمنان می‌دید و بدین خیال کج و قیاس باطل چنان مبتهج بود که مخالفان سیاست و ریاست خود را غاصبان مسند وصایت و ناقضان عهد ولایت پنداشت.


‎معرکه و مهلکه‌ی غریبی بود. تماشاچیان از او انتظار حمله داشتند اما او قوت دفاع هم نداشت. هم نطق خشکیده بود هم منطق. نه خوب سخن می‌گفت نه سخن خوب می‌گفت.نه به نقل وفا می‌کرد نه به عقل. ناطقه و عاقله گویی با هم فرو خفته بودند. کار بدانجا کشید که کورکورانه دست در انبان فرسوده‌ی تاریخ کند و شخصیت‌های خفته را بر انگیزد و بیازارد و به آنان نقش‌های مجعول دهد و بر اجتهادشان مهر انحراف نهد و آیین ویژه‌ی خود را معیار داوری عمل دیگران سازد و انتقام گذشتگان را از معاصران بگیرد و با کبر تمام، حق و باطل را در نزدیکی‌ و دوری از خود تعریف کند و بدین حیله آب رفته‌ی مشروعیت را به جوی خشکیده ولایت باز گرداند.


‎آقای خامنه‌ای!
‎وقتی‌ بر سر کار آمدید، در خیال، شریعتی‌ غرب‌ندیده‌ای را می‌دیدم که عنان سیاست را به دست گرفته است. فقه و فلسفه و تفسیر نمی‌داند، به عوض اهل تاریخ و هنر و بلاغت است. می‌گفتم همین نیکو است. فقیهان و فیلسوفان غالباً تاریخ نمی‌دانند و لذا به قول ابن خلدون نا اهل‌ترین کسان برای ریاست‌اند. زمان که گذشت و استبداد نظری وعملی، شما را به سوء تدبیر و ستمگری کشاند و مداحان و متملقان بر شما جوشیدند و ناصحان و ناقدان به زنجیر و زندان افتادند و نظم ملک پریشان شد و بانگ بینوایان بر آمد و دست تطاول حرامیان در اموال و نفوس بی‌گناهان گشوده شد، بر من آشکار شد که جامه‌ی ریاست و ولایت را بر اندام شما نیک نبریده‌اند و روح خسته و خواب آلوده‌ی تاریخ در نیمه‌شبی‌ تاریک، کلید این ملک را ناسنجیده به دست شما داده است. روزی نبود که از شجره‌ی خبیثه‌ی استبداد حنظلی فرو نیفتد و سری را نشکند یا کامی‌ را تلخ نکند. به دعا با خدا می‌گفتم ایرانی‌ را از هلاکت و سلطانی را از سوء سیاست برهان، اما طناب توحش که سخت‌تر شد و آتش اختناق که بالاتر گرفت دانستم کار فقط از دعا نمی‌رود. سال‌ها نیک‌خواهانه نصیحت کردم و امیدوارانه دل به تأثیر بستم، اما «از قضا سرکنگبین صفرا فزود» و بیمار رنجورتر شد. بیمار ما خیال‌اندیش شده بود. نصیحت‌ها را دروغ و دغل‌بازی و نقدها را توطئه و براندازی می‌دید وجرم‌های جاسوسی و ناموسی برای ناقدان می‌تراشید و آنان را به زجر و زنجیر می‌کشید. مداحان را می‌خرید و نقادان را می‌درید و رقیبان را سر می‌برید. و چندان که نقد و نصیحت‌ها بالا گرفت مالیخولیای دشمن ستیزی هم در او قوت بیشتر یافت. نه این‌که:

‎هر درونی که خیال اندیش شد / چون دلیل آری خیالش بیش شد؟
‎پس در وعظ و نصیحت بسته شد / امر «اعرض عنهم» پیوسته شد


‎پس به حکم خدا و خرد، اعراض کردیم و اعتراض کردیم.

‎سوء تدبیر و طغیان ستم و زوال عدالت و بحران مدیریت و تراکم تطاول وتجاوز، کلاه گشاد مشروعیت را عاقبت از سر او برداشت و درماندگی و ناشایستگی او را در تدبیر ملک و تنظیم نظام آشکار کرد. ولایت معنوی که از ابتدا نداشت، ولایت سیاسی را هم در انتها درباخت. اما هنوز جامه جمیل خطابت بر تن داشت، تا نوبت به خطابه اخیر رسید. معلوم شد که نه فقط فقه و فلسفه و تفسیر کم می‌داند، تاریخ را هم کج می‌خواند. سخن را هم به اسلوب بلاغت نمی‌راند. از میوه‌ی ممنوعه‌ی ولایت خورده است و حالا چون آدم در بهشت، برهنه و بی‌پناه، ایستاده است تا کی‌فرمان «هبوط» در رسد و راهی زمین شود.


‎و اینک ای «رهبر معظم» ! من به شما می‌گویم که فرمان هبوط صادر شده و از آسمان به زمین رسیده است. بهشت ولایت دیگر جای شما نیست. صدای آدمیان صدای خداست. آیا صدای خدا را نمی‌شنوید؟


‎خوش‌تر آن است که مقام رهبری خود لبیک گویان ردای ناباندام ریاست را از تن بیرون کند‌ و چون آدم ابوالبشر کلمات توبه را بر زبان آرد و از بهشت آسمانی ولایت آرام بر زمین رعیت بنشیند و با حوای خود آسوده زندگی‌ کند و برادرکشی‌ هابیل و قابیل را ببیند‌ و رازدان تاریخ شود. بدین سان، دست کم، خطیبی باقی‌ می‌ماند تا فارغ از سودای ریاست به ارشاد و موعظت بپردازد و به عهد امانت وفا کند، مگر دیگر بار با کرامت و رخصت مردم در «مسجد کرامت» تردد کند و به شکرانه‌ی سلامت «درویشان بی‌نوا را تفقّد کند».

‎یا خفتگان مجلس خبرگان سر از خواب غفلت بر آورند و بند اسارت بشکنند و روزگار ولایت جایره را به سر آورند. ولی آیا امید بستن به سرد مزاجان گرمخانه‌ی خبرگان، که مشاطگان قدرت‌اند و رطب‌خوردگان ولایت، آب به غربال پیمودن و گره بر باد زدن نیست؟


 -------------------------------------------------------------------- 
‎اما آن جریده‌ی دریده‌ی نگون‌بخت که گوش‌به‌فرمان بیت رهبری است وقتی‌ جعل خبر کرد و مرا «مرتد» شمرد، دانستم که پا را از گلیم غصبی خویش درازتر کرده است. منتظر نشستم تا از بیت ولایت اشارتی رود و فرمان «استرداد ارتداد» صادر شود. چون می‌دانستم که رهبری حکم تکفیر و ارتداد را از شؤون ولایت می‌داند و بولفضولی دیگران را در این امر ولایی حتا اگر فقیهان و مراجع باشند، نه به خاطر عدالت بل به خاطر ولایت، تحمل نمی‌کند. چنین شد و آن نگون بختان وادار به تکذیب شدند و کذب بر کذب انباشتند و پلیدی نخستین را به پلیدی دیگر شستند و بر آن اسکناس هفت‌صد تومانی که با تقلبی ابلهانه جعل کرده بودند مهر باطله زدند. با خود «حافظانه» می‌خواندم:


‎به شکر تهمت تکفیر کز میان برخاست / بکوش کز گل و مل داد عیش بستانی
‎جفا نه شیوه دین پروری بود، حاشا / همه کرامت و لطف است شرع یزدانی


‎من از آن نسبت مکرر مجعول ابدا نرنجیدم و بر خود نلرزیدم چون ایمان خود را از عارفان گرفته‌ام نه از فقیهان. فقیهان باید بر خود بلرزند که جمعی‌ بی‌فضیلت و بی‌ایمان چنین ریشخند فقاهت می‌کنند و سرمایه‌شان را بر سر بازار سیاست آتش می‌زنند. «ولیّ امر مسلمین» باید پریشان شود و گریبان چاک کند که بز‌های لنگ پیشاپیش گله می‌روند و برتر از سلطان، فرس می‌رانند و خادم‌اند و مخدومی می‌کنند. و بداند که دیری نخواهد گذشت که شاخ گستاخ این دشمنان خانگی جامه و عمّامه ولایت راهم بدرد و تاج سلطنت را بشکند و روزگار امارت را تباه کند.هلا تا کار را از دستش بیرون نیاورده‌اند گریبان خود را از دستشان بیرون آورد و ایرانی را از هلاکت و سلطانی را از سوء سیاست برهاند. «صبا گر چاره داری وقت وقت است».


‎قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند / بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
‎فتنه می‌بارد از این سقف مقرنس برخیز / تا به میخانه پناه از همه آفات بریم


‎ربنا لا تسلط علینا من لا یرحمنا : خداوندا حاکمان بی رحم را بر ما چیره مکن.

‎عبدالکریم سروش

خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی

پنجشنبه ۱۹ شهریور ۸۸::September 10, 2009

عبدالکریم سروش: حاضر بوديد آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود

 عروسی خونين پايان يافت و داماد دروغين به حجله در آمد. صندوق‌ها بر خود لرزيدند و ديوان در تاريکی رقصيدند. قربانيان در کفن های سپيد به نظاره ايستادند و زندانيان با دست های بريده کف زدند وجهانيان يک چشم خشم و يک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند. چشم روزگار فاش گريست و خون از سر ايوان جمهوری گذشت. شيطان خنديد و آنگاه ستاره‌ها خاموش شدند و فضيلت به خواب رفت.

آقای خامنه‌ای،
که اين کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟
ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده
وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
که خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب زده

درين قحط سال فضيلت و عدالت همه از شما شاکی‌اند و من از شما متشکرم. «زان يار دلنوازم شکری است با شکايت.» نه اينکه شکايتی نداشته باشم. دارم و بسيار دارم اما آنها را با خدا در ميان نهاده‌ام. گوش‌های شما چندان از ستايش و نوازش مداحان پر و سنگين شده است که جايی برای صدای شاکيان ندارد. ولی من از شما بسيار متشکرم. شما گفتيد که «حرمت نظام هتک شد» و آبروی آن به يغما رفت. باور کنيد که در تمام عمر خود خبری بدين خوشی از کسی نشنيده بودم. آفرين بر شما که نکبت و ذلت استبداد دينی را اذعان و اعلام کرديد.

شادم که آخر الامر آه سحرخيزان به گردون رسيد و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بوديد آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به ديانت و نبوت پشت کنند اما به ولايت شما پشت نکنند. شريعت و طريقت و حقيقت مچاله شوند اما ردای رياست شما چين و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دل‌های سوخته و لب‌های دوخته و خون‌های ريخته و دست‌های بريده و دامان‌ها ی دريده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسايان و پيامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم‌کشيدگان و ستم‌ستيزان نگذاشتند.

«پری نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن،» قصه جمهوری ولايی شما بود. و اينک خدا را شکر که پرده‌ی عصمت دروغين اين ديو دريده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی‌اش بر آفتاب افتاد. و جهانيان با خشم و حيرت آن را برهنه مشاهده کردند.

آقای خامنه‌ای،
 می‌دانم که روزهای تلخ و سختی را می‌گذارنيد. خطا کرده‌ايد، خطايی سخت. تدبير اين خطا را من دوازده سال پيش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگيريد. از حق بودن و فضيلت بودنش بگذريد. آن را برای رسيدن به حکومتی کامياب به کار گيريد. اين را که می‌خواهيد؟. چرا شيپور را از سر گشاد می‌زنيد؟ چرا ميان مردم عسسان و خفيه نويسان و جاسوسان می‌گماريد تا ضمير آنان را بخوانند يا به حيله و ترفند، سخنی از زير زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن‌ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نويسندگان را ... آزاد بگذاريد، مردم به صد زبان حکايت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبير ملک وتنظيم نظام ياری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنيد. آنها ريه های جامعه اند. اما شما از بيراهه و کژراهه رفتيد. و اينک در طلسم تهلکه ای افتاده ايد و قربانی نظام بسته ای شده ايد که ديرگاهيست خود آن را آفريده ايد، که نه نقد در آن می‌رويد نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می‌کنيد با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می‌آوريد. اما هم انتخاب خات می‌هم انتخاب سبز موسوی بايد به شما نموده باشد که افيون استغنا وافسون استبداد، زيرکی و دانايی را از شما ستانده است. و اينک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می‌زنيد. و خون را به خون می‌شوئيد مگر طهارتی حاصل کنيد.

 خيانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنايت برديد، خيانت و جنايت بس نبود تجاوز به زندانيان را بر آن افزوديد، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت‌های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کرديد. درويشان و روحانيان و نويسندگان و دانشجويان را هم امان نداديد و از دم تيغ گذرانديد. عاقبت هم به جانيان و بانيان جايزه داديد و به ريش همه خنديديد و ريش سرباز بی‌نوايی را گرفتيد که چرا ماشين ريش‌تراشی را به سرقت برده است!


 از صبر خدا در شگفت بودم. می‌دانستم که
 لطف حق با تو مداراها کند
چونکه از حد بگذرد رسوا کند

می‌دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می‌سوزند و می‌گريند و به زبان حال و قال با خدا می‌گويند:
 ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک وليا و اجعل لنا من لدنک نصيرا (خداوندا ما را از اين محيط پر ستم نجات بخش و برای ما ياوری بفرست).
 می‌دانستم که «چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوند است.» زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولايت جاير را از خدا به دعا می‌خواستند (و می‌خواهند).

ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم ناليدم که بازهم ندای خلايق را نمی‌شنوی؟ چون عيسی بر صليب گله کردم که «خدايا چرا ما را رها کرده اي»، مگر سياهکاران را نمی‌بينی که سبزها را سرخ کرده‌اند، مگر عبوسان و ترش‌رويان را نمی‌نگری که شيرينی‌ها را تلخ کرده‌اند، سوختن خرمن امنيت و کرامت انسان را می‌نگری و ذلت اعتراف زندانيان و شوکت شريرانه ستمگران را می‌بينی و بازهم استغنا می‌ورزی؟

تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه يعنی آن کلمات سه گانه را شنيدم: «هتک حرمت نظام»، که چون حديث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گويی کلمات آن خطيب نبود. کلمات تو بود خدايا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده‌ای تا آتش را به کشتزار فرومايگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که
آفرين‌ها بر تو بادا ای خدا
بنده خود را ز غم کردی جدا
آتشی زد او به کشت ديگران
باد آتش را به کشت او بران

آقای خامنه‌ای،

 می‌خواهم به شما بگويم دفتر ايام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است، آبرويش به يغما رفته است و طشت رسوايیش از بام تاريخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاريت خود را باز گرفته است. آن دليری‌ها که در کنج خلوت و در پرده تزوير می‌کرديد فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گريبان شما را سوخته است. خائفم که بگويم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شريعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعيت از شما گريخته است. ايران سبز از اين پس ديگر آن ايران سياه و ويران نيست. سبزی وسپيدی اين جنبش به عنايت و اجابت الهی بر سياهی جور شما پيشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر عليه شما بشورند.

 سال‌ها اعوان و انصار شما زير چتر حمايت و ولايت شما چون شغالان گرسنه در پوستين خلق افتادند و امنيت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلويشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قو‌می ‌اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزاديشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دينشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشيدند، و به نام دين خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خيانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه‌ها را به دست جهال سپردند، و بيت الاحزانی بنام صدا و سيما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی‌ و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغين و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنيا فروختند که همگان عاشقان سينه چاک نظام ولايتند. در زندانها و قتلگاه‌ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زير پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشيدند و دانايان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پيران دريغ داشتند، آيت الله‌های رنگين ساختند و فتاوای سنگين از آنان گرفتند تا نويسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعيت بند از بند بگشايند، در پی ماليخوليای دشمن ستيزی هر روز مهلکه‌ای و معرکه‌ای تراشيدند و جمعی را به بند کشيدند، و اقارير مضحک بر زبانشان نهادند و کيفرهای مهلک بر جانشان. عمله‌ی استبداد نظامی ‌و قضايی بيداد را به نهايت رساندند، گويی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چيزی کم نياورد.

اين مکرهای سرد و رندی‌های واژگونه و زيرکی‌های ابلهانه، و ستم‌های آشکار و نهان و زور و تزوير های گران و حق کشی‌ها و آدم کشی‌ها و تقلب‌ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت، آتشی در وجدان رعيت افروخت که کاشانه ولايت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه «رزمايش» بود، نه «فتنه» و نه «مسجد ضرار» (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می‌زند)، بل طغيان و غليان غيرت بود بر عليه غارت. وجدان‌های بيدار، بر رأی خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی انديشه خود، غيرت ورزيدند و بر غارتگران رأی و حقوق و آزادی، آرام و متين شوريدند. دزدان سراسيمه بر خود پيچيدند، ولی ما صدای خنده‌ی خدا را شنيديم که در فضا پيچيد. او از ما راضی بود. دعای ما را شنيد و جانيان و بانيان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.

آقای خامنه‌ای،
بارها حافظان، حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که:
با دعای شب خيزان ای شکر دهان مستيز
در پناه يک اسم است خاتم سليمانی
و گفتند:
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگريزند و چاکران بجهند
نشنيدند و عاقبتشان را شنيدی.

جنبش سبز برای آفريدن ايرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره‌ی طيبه‌ای که پايی در زمين و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء – سوره ابراهيم). اين جنبش شهيد سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوينده و گفتمان سبز خود را پيدا کرده است. محصول بيست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پيکارگران عرصه سياست و فرهنگ است. بيهوده می‌کوشيد با نظامی‌‌گری و انوری‌پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنيد. خود را مگر بشکنيد.
 اين نه آن شير است کز وی جان بری
يا ز پنجه‌ی قهر او ايمان بری

 فرو ريختن رعب رعيت و زوال مشروعيت ولايت بزرگترين دستاورد شورش غيرت بر غارت بود و شير خفته شجاعت و مقاومت را بيدار کرد. نه تطاول نظاميان نه تجاوز حراميان، نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن درآستين ژنده‌ی قدرت، نه تکيه بر سبعيت حيوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور، هيچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دينی رسوای کفر و دين شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسيده است. ما اين را به دعا از خدا خواسته‌ايم و خدا با ماست.

برگشتن بخت و روزگار شاهدی شيرين‌تر از اين ندارد که عيدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می‌خنداند اينک می‌گرياند و می‌لرزاند. دانشگاهی که می‌خواستيد به پابوس شما بيايد، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خيابانی، اجتماعات آئينی، رمضان و محرم، حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده‌اند و به زيان شما روان می‌شوند. ما نسل کامکاری هستيم. ما زوال استبداد دينی را جشن خواهيم گرفت. جامعه‌ای اخلاقی و حکومتی فرادينی طالع تابناک مردم سبز ماست.

ما آزادی را ارج خواهيم نهاد و قدر خواهيم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کرديد و قدرش را ندانستيد و اکنون مظلمه‌اش را می‌بريد. فاشيسم مشربان به شما فروختند که آزادی يعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستيد که شفای امراض مهلک نظام شما در اين خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می‌گرديد (که در آن هم عزمی ‌و جديتی نيست). اگر مطبوعات را آزاد می‌گذاشتيد، فسادها را رو می‌کردند و مفسدان جرات فساد نمی‌کردند. می‌گذاشتيد نقد شما را بگويند تا شما هم به ورطه‌ی استبداد رأی و نخوتِ شوکت و فساد قدرت در نمی‌افتاديد. می‌گذاشتيد سخن راستين مردم را با شما در ميان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس ميهن اند، نه “پايگاه دشمن.” و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنيد.

 ما ديانت را هم ارج خواهيم نهاد، همانکه شما آن را بازيچه مصالح قدرت خواستيد و بنام آن درس غلامی ‌و غمناکی به مردم داديد و ندانستيد که شادی و آزادی با ايمان راستين همپيمانند و اجبار فقيهانه، حريت مومنانه را می‌ستاند و قدرت شريعت مدار هم قدرت و هم شريعت را فاسد می‌سازد. حکومت بر مردمی ‌شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعيتی دربند و غمناک.
 *************

 با خود می‌گويم برای که اينها را می‌نويسم؟ برای نظامی ‌که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته و تشنه در سراب مانده وخيمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسواييش از بام افتاده است؟ و آنگاه به ياد می‌آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکيم که:

و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شديدا قالوا معذرة الی ربکم و لعلهم يتقون (آنان پرسيدند چرا کسانی را موعظه می‌کنيد که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگيرد، شايد هم پند ما در آنان درگيرد – سوره اعراف ۱۶۴)

بارخدايا تو گواه باش، من که عمری درد دين داشته‌ام و درس دين داده‌ام. از بيداد اين نظام استبداد آئين برائت می‌جويم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده‌ام از تو پوزش و آمرزش می‌طلبم.

ای خدای خرد و فضيلت! به صدق سينه‌ی مردان راستگو و به آب ديده‌‌ی پيران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخيزان و روزه‌داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه‌ی دردمندانه ما را بشنو و بر سينه‌های بريان و چشم‌های گريان ستمديدگان رحمت آور و بيش از اين خلقی را پريشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضيلت را از اسارت اين نامردمان به در آر!

باد را بگو تا خيمه‌ی ‌‌استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ريشه‌ی بيداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون‌ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون‌ها را در خود کشد. ابرها وباران‌ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر اين قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذيلت ظالمان را به گلزار فضيلت عادلان بدل کنند.
آب و دريا ای خداوند آن توست
باد و آتش جمله در فرمان توست
گر تو خواهی آتش آب خوش شود
ور نخواهی آب هم آتش شود
تو بزن يا ربنا آب طهور
تا شود اين نار عالم جمله نور
 
رمضان مبارک ۱۴۳۰ قمری
شهريور ۱۳۸۸ شمسی
عبدالکريم سروش

سه شنبه ۲۶ خرداد ۸۸::June 16, 2009

نامه‌ی دکتر عبدالکریم سروش درباره‌ی نتيجه‌ی انتخابات

بنام خدا
باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت
تنها نه من، گرفتگی عالم است این
یکدم نگاه کن که چه بر باد می‌دهی
چندین هزار امید بنی آدم‌ است این

عکس از داریوش محمدپورچندین هزار امید بنی آدم را برباد دادند و قومی را داغدیده و دردمند کردند و پای اهانت بر شعور و غرورشان نهادند و دست خیانت درصندوق امانت شان بردند و با نیرنگ و فریب، باطلی را به جای حق نشاندند تا دوباره عزت و کرامت را پای‌مال جهالت کند و نام را به ننگ بفروشد و فرومایگان را بر کرسی ریاست بنشاند و دروغ و دغل در کار مدیریت کند و خرافه بگسترد و سفاهت بپرورد و از چاه‌های نفت بردارد و در چاه‌های جمکران بریزد و آزادی را خفه کند و آگاهی را بکشد و استبداد دینی و قراءت فاشیستی از دین را قوام بخشد و دیانت را ملعبه‌ی ‌‌دست سیاست کند و سرهنگان را بر فرهنگ بگمارد و فرهنگیان را به دست سرهنگان بسپارد و دست تطاول در حقوق مردم دراز کند و پشت به قبله حقیقت، به سوی خدای خدیعت نماز کند.

هیچ چیز مهیب‌تر از زخمی کردن غرور یک قوم نیست. سرمایه اعتمادشان را ستاندن و آب دهان به رویشان افکندن. پلیدی و بی‌شرمی ازین بیشتر نمی‌شود. آدمیان دزدی و دغلی را تحمل می‌کنند اما اهانت مکرر به عزت و کرامت‌شان‌ را هرگز.

اینک روح مجروح و غرور رنجور ایرانیان به جوش آمده است و تا ننگ آن خیانت زدوده نشود و تا غاصبان به دست عدالت سپرده نشوند التهاب‌شان فرو نمی‌نشیند.

و البته جای هیچ نومیدی نیست، «که بد بخاطر امیدوار ما نرسد». اجتماع هزار در هزار زنان ومردان حق جو و مطالبه‌گر پنجره‌های امید را بر تاریخ آینده ما گشوده است و نوید گشایش به کار فروبسته ما می‌دهد.

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود


به حقیقت اسم اعظم، شما حق جویانید که دیو تیره‌بختی را از تخت سلیمان به زیر می‌کشید و با عصای موسوی، دولت فرعونی و شعبده سامری را به دونیم می‌زنید و حکومت ارعاب و تزویر و چماق و نفاق را با فریادهای جگرشکافتان درهم می‌شکنید.

استبداد دینی غرور و شعور شما را به تمسخر و توهین گرفته است و خشم مقدس شما خاموش نمی‌نشیند تا امانت حق و رای را از غاصبان خاین بستاند و به کاردانان امین بسپارد. نقد، تقوای سیاست است و حق‌جویی فضیلتِ دوران ماست و شما این فضیلت را فرو نمی‌نهید.

همت پاکان دوعالم و بخشایش ارواح مکرم با شماست، «با همه کروبیان عالم بالا».

درین معرکه حق و باطل، و جنایت و شهادت، آیا مشایخ و مراجع عظام احساس تکلیف نمی‌کنند که با قلمی و قدمی «بازار ساحری و ناموس سامری و قلب ستمگری» را بشکنند؟


شمس و قمرِ این حرکت یعنی آقایان موسوی و کروبی نیز نیک می‌دانند که «صحبت حکام ظلمت شب یلداست» و بردر ارباب بی مروت دنیا نشستن که «خواجه کی به در آید» شرط خردورزی و سیاست‌ورزی نیست. به سواد اعظم رو آورند که اسم اعظم در آنجاست. «نور ز خورشید خواه بو که برآید».

اینک که فساد و خیانت، ظاهر و عریان از پرده به در افتاده است من هم در پایان نصیحتی از زبان باباطاهر عریان برای حاکمان دارم:
مکن کاری که بر پا سنگت آیو
جهان با این فراخی تنگت آیو
چوفردا نومه خونون نومه خونند
تو نومه خود ببینی ننگت آیو
در توبه هنوز بازست. آب رفته را به جوی باز گردانید. قرعه‌‌ی فال به نام شما زده‌اند و امانتی را که آسمان نتوانست کشید بر شانه‌های شما نهاده‌اند. به عهد امانت وفا کنید و در زمره‌ی جهولان و ظلومان منشینید.
حقا کزین غمان برسد مژده‌ی امان
گرسالکی به عهد امانت وفا کند

عبدالکریم سروش
خرداد ۱۳۸۸
Powered by
Movable Type 3.34
Free counter and web stats