آقای سياستمدار! شما رصد میشويد
نقل از ديدار (روزنوشتههای احمد هاشمی)
۱. میر حسین موسوی پس از بیست سال به سخن آمده است. او در زمان تصدی منصب نخستوزیری هم سیاستمدار پرهیاهویی نبود. در زمانهای برسرکار آمد که هنوز چندی از انقلاب نگذشته بود؛ انقلابی اساسی که تاریخ «دوهزار و پانصد سالهی شاهنشاهی» را برانداخته بود و به نام اسلام در صدد بازتعریف نهاد حکومت و قدرت بود. سودای حکومت مستضعفان بهجای حکومت طاغوت در ذهنها بود و شعار «نهشرقی؛ نهغربی» طرح جمهوری نوینی را وعده میداد که هنوز هم تصویر و تعبیر روشنی از آن به دست نیست. آرمانهای انقلاب هنوز به محک واقعیتها نخورده بود. تحقق عدالت و آزادی اسلامی و استخلاف مستضعفان محتاج سالها تفکر بهدور از هیاهو و اندیشهی بهدور از غرض بود و دریغ که بهتعبیر حمید عنایت «انقلاب ما پیروزی جهل بر ظلم بود» و راهی بلند تا دانستن پیش رو داشتیم. اما دولت موسوی چنان بختیار نبود که سکهی تثبیت نظری جمهوری اسلامی را به نام خود ضرب زند و مجال بحث و فحص اهل اندیشه را فراهم آورد تا بگویند و بشنوند و طرحی روشن از فردای ایران رقم زنند. چرا که هنوز هیجانات انقلاب داخلی فروننشته، جنگی درگرفته بود خانمانسوز پس از دو قرن که توپهای ایرانی به دفاع از این مرز و بوم تیری نیانداخته بود. و بههنگامی که «جنگ در رأس همهی امور» تلقی میشد کجا از «دولت دفاع مقدس» انتظار میرفت که به چیزی جز جنگ بپردازد.
پس میر حسین حقاش ادا نشده است. او دولتمرد زمانهی عسرت و اضطرار بودهاست و بعد هم خاموشی گزیده. بهعکس برخی منتقدانش من در این خاموشی هیچ دلالت و نشانهی رضایتی هم نمیبینم و دوست دارم به سخناش گوش دهم تا بدانم که او که بوده و به کجا رسیده. دوست دارم کلماتاش را رصد کنم و حالا که بهتعبیر تاجیک «لوح ملفوف گفتمانی میرحسین در حال گشوده شدن است، و دقایق خود را آشکارتر خواهد کرد»، بهتماشای او بنشینم. درست به همین دلیل هنوز زود است که درباره میرحسین حکم جدیدی صادر کنم و انسانشناسی هم عرصهی فقه نیست که به «قاعدهی استصحاب» بگویم او همان است که بود. اما میخواهم در این یادداشت که امیدوارم مضموناش به گوش او برسد، نکتهای را برجسته کنم و از او بخواهم که کلماتاش را سنجیدهتر برگزیند و عباراتاش را روشنتر ادا کند.
۱. میر حسین موسوی پس از بیست سال به سخن آمده است. او در زمان تصدی منصب نخستوزیری هم سیاستمدار پرهیاهویی نبود. در زمانهای برسرکار آمد که هنوز چندی از انقلاب نگذشته بود؛ انقلابی اساسی که تاریخ «دوهزار و پانصد سالهی شاهنشاهی» را برانداخته بود و به نام اسلام در صدد بازتعریف نهاد حکومت و قدرت بود. سودای حکومت مستضعفان بهجای حکومت طاغوت در ذهنها بود و شعار «نهشرقی؛ نهغربی» طرح جمهوری نوینی را وعده میداد که هنوز هم تصویر و تعبیر روشنی از آن به دست نیست. آرمانهای انقلاب هنوز به محک واقعیتها نخورده بود. تحقق عدالت و آزادی اسلامی و استخلاف مستضعفان محتاج سالها تفکر بهدور از هیاهو و اندیشهی بهدور از غرض بود و دریغ که بهتعبیر حمید عنایت «انقلاب ما پیروزی جهل بر ظلم بود» و راهی بلند تا دانستن پیش رو داشتیم. اما دولت موسوی چنان بختیار نبود که سکهی تثبیت نظری جمهوری اسلامی را به نام خود ضرب زند و مجال بحث و فحص اهل اندیشه را فراهم آورد تا بگویند و بشنوند و طرحی روشن از فردای ایران رقم زنند. چرا که هنوز هیجانات انقلاب داخلی فروننشته، جنگی درگرفته بود خانمانسوز پس از دو قرن که توپهای ایرانی به دفاع از این مرز و بوم تیری نیانداخته بود. و بههنگامی که «جنگ در رأس همهی امور» تلقی میشد کجا از «دولت دفاع مقدس» انتظار میرفت که به چیزی جز جنگ بپردازد.
پس میر حسین حقاش ادا نشده است. او دولتمرد زمانهی عسرت و اضطرار بودهاست و بعد هم خاموشی گزیده. بهعکس برخی منتقدانش من در این خاموشی هیچ دلالت و نشانهی رضایتی هم نمیبینم و دوست دارم به سخناش گوش دهم تا بدانم که او که بوده و به کجا رسیده. دوست دارم کلماتاش را رصد کنم و حالا که بهتعبیر تاجیک «لوح ملفوف گفتمانی میرحسین در حال گشوده شدن است، و دقایق خود را آشکارتر خواهد کرد»، بهتماشای او بنشینم. درست به همین دلیل هنوز زود است که درباره میرحسین حکم جدیدی صادر کنم و انسانشناسی هم عرصهی فقه نیست که به «قاعدهی استصحاب» بگویم او همان است که بود. اما میخواهم در این یادداشت که امیدوارم مضموناش به گوش او برسد، نکتهای را برجسته کنم و از او بخواهم که کلماتاش را سنجیدهتر برگزیند و عباراتاش را روشنتر ادا کند.
