در دفاع از «تدبيرِ اعتراضِ» موسوی
(نقل از آواره بر فراز دریای مه)
به نظرِ من ايرادِ اصلیِ نوشتهیِ کاوه لاجوردی نه در تحليلِ او که در رویکردِ او به يک مسئلهیِ سياسی ست. تبيينِ جایگزينِ او برایِ تبيينِ مبتنی-بر-تقلبِ رفتارهایِ حکومت البته تبييني ست (و شايد بهراستی تبيينِ درستي هم باشد)، اما برخلافِ ادعایِ او تبيينِ «بهتر»ي نيست؛ و لاجوردی هم نمیگويد که چرا در نظرِ او اين تبيين تبيينِ بهتري ست. تبيينِ بهتر، قاعدتاً، بايد بتواند از عهدهیِ توضيحِ چيزهايي برآيد که تبيينِ ديگر از توضيحِ آنها عاجز است. من نهتنها اين توانايی را در تبيينِ او نمیبينم، بلکه تبيينِ او را در توضيحِ بسياري از چيزها ـ از رأیِ کمتر از آرایِ باطلهیِ کروبی تا قطعِ سامانهیِ پيامِ کوتاه در نيمهشبِ پيش از انتخابات ـ بس کمتوانتر از تبيينِ سبزها میيابم. دربارهیِ تبيينِ او اين را نيز در نظر بايد داشت که يک مقامِ ارشدِ سپاه، دو روز پيش از انتخابات (و طبعاً پيش از کنفرانسِ مطبوعاتیِ موسوی)، هوادارانِ موسوی را به انقلابِ مخملی متهم کرد و تهديد کرد که هر حرکتي از سویِ آنان را در نطفه خفه خواهد کرد. حکومت، به گمانِ من، اگر تنها از انقلابِ مخملی میهراسيد و در تدارکِ يک تقلبِ گسترده نبود هرگز پيشاپيش ذهنِ مردم را به سمتوسویِ آنچه هنوز رخ نداده نمیکشاند. البته میتوان جهانِ «ممکن»اي را در نظر آورد که همهیِ اينها ـ حتا عدمِ وجودِ حتا يک رأیِ باطله در ده ميليون رأیِ شمردهشده ـ رخ دهد اما تقلبي رخ نداده باشد. اما تبيينِ لاجوردی در توضيحِ اينکه چرا جهانِ موجود احتمالاً آن جهانِ ممکن است به هيچرو تبيينِ توانايي نيست.
به نظرِ من ايرادِ اصلیِ نوشتهیِ کاوه لاجوردی نه در تحليلِ او که در رویکردِ او به يک مسئلهیِ سياسی ست. تبيينِ جایگزينِ او برایِ تبيينِ مبتنی-بر-تقلبِ رفتارهایِ حکومت البته تبييني ست (و شايد بهراستی تبيينِ درستي هم باشد)، اما برخلافِ ادعایِ او تبيينِ «بهتر»ي نيست؛ و لاجوردی هم نمیگويد که چرا در نظرِ او اين تبيين تبيينِ بهتري ست. تبيينِ بهتر، قاعدتاً، بايد بتواند از عهدهیِ توضيحِ چيزهايي برآيد که تبيينِ ديگر از توضيحِ آنها عاجز است. من نهتنها اين توانايی را در تبيينِ او نمیبينم، بلکه تبيينِ او را در توضيحِ بسياري از چيزها ـ از رأیِ کمتر از آرایِ باطلهیِ کروبی تا قطعِ سامانهیِ پيامِ کوتاه در نيمهشبِ پيش از انتخابات ـ بس کمتوانتر از تبيينِ سبزها میيابم. دربارهیِ تبيينِ او اين را نيز در نظر بايد داشت که يک مقامِ ارشدِ سپاه، دو روز پيش از انتخابات (و طبعاً پيش از کنفرانسِ مطبوعاتیِ موسوی)، هوادارانِ موسوی را به انقلابِ مخملی متهم کرد و تهديد کرد که هر حرکتي از سویِ آنان را در نطفه خفه خواهد کرد. حکومت، به گمانِ من، اگر تنها از انقلابِ مخملی میهراسيد و در تدارکِ يک تقلبِ گسترده نبود هرگز پيشاپيش ذهنِ مردم را به سمتوسویِ آنچه هنوز رخ نداده نمیکشاند. البته میتوان جهانِ «ممکن»اي را در نظر آورد که همهیِ اينها ـ حتا عدمِ وجودِ حتا يک رأیِ باطله در ده ميليون رأیِ شمردهشده ـ رخ دهد اما تقلبي رخ نداده باشد. اما تبيينِ لاجوردی در توضيحِ اينکه چرا جهانِ موجود احتمالاً آن جهانِ ممکن است به هيچرو تبيينِ توانايي نيست.
تشکيکِ لاجوردی در ادعایِ تقلب از چشماندازِ يک ذهنِ سردِ منطقی کموبيش پذيرفتنی ست، اما سياستورزی در بنياد با وسواسِ جزئینگرانهیِ چنين ذهني نمیخواند. حکومتهایِ ديکتاتوری همواره راهِ اطلاعِ مردم از کارهایِ خودِشان را سد میکنند، و از همينرو، کمتر ممکن است که کسي بتواند دربارهیِ رفتارهایِ آنها به يک داوریِ قطعی برسد. با قاعدهیِ اخلاقیِ تلويحیِ لاجوردی ـ که به ما میگويد تا از کشفِ حقيقت کاملاً مطمئن نشده ايد به خيابان نريزيد ـ هيچ کنشِ اعتراضیاي هرگز نمیتواند شکل بگيرد، زيرا همواره راهيابیِ درصدي از خطا در داوریِ معترضان ممکن است. اما برایِ تغيير میبايد کاري کرد، و هيچ کاري بدونِ آنکه تفسيري از واقعيتِ موجود داشته باشيم ممکن نيست. تفسيرِ مبتنی-بر-تقلب بارها بهتر از تفسيرِ لاجوردی تماميتِ آنچه بر ما گذشته (و بخشي از آن درنوشتهیِ آقبهمن منعکس شده) را تبيين میکند، و از اينرو، «دعوت به شورشِ» موسوی، در باورِ من، دقيقاً نشانِ «مسئوليتشناسیِ» او و از چشماندازِ کنشِ سياسی يکسره درست بوده است.
از سویِ ديگر، در اينميان يک نکته اغلب از ياد برده میشود: دلايلِ سبزها حتا اگر برایِ اثباتِ وقوعِ قطعیِ کودتایِ انتخاباتی ـ يعنی تقلب در حد و اندازهیِ ساقط کردنِ دولتِ قانونیِ ميرحسينِ موسوی ـ کافی نباشد، زمينهچينیِ حاکميت برایِ يک کودتایِ انتخاباتی و فراهم آوردنِ امکانِ وقوعِ آن را بهخوبی اثبات میکند؛ و همين برایِ اثباتِ مخدوش بودنِ بنيادیِ انتخابات و بنابراين قانونی نبودنِ دولتِ کنونی کافی ست. به بيانِ ديگر، جنبشِ سبز برایِ اثباتِ قانونی نبودنِ دولتِ کنونی به هيچرو نيازي به اثباتِ اينکه اکثريتِ مردم به موسوی رأی داده اند ندارد: کافی ست نشان دهد که به دليلِ نقضِ گستردهیِ قانونِ انتخابات اساساً انتخاباتي در کار نبوده است.
بندِ آخرِ نوشتهیِ لاجوردی، اما، پيشفرضي اخلاقی را در خود پنهان کرده است که من به هيچرو به آن باور ندارم: هيچکس مسئولِ تمامیِ پيامدهایِ آنچه میکند نيست. دليلآوریِ لاجوردی به آن میماند که بگوييم در تاريخِ پس از انقلاب جناياتِ گوناگون صورت گرفته است، و بنابراين، مبارزانِ پيش از انقلاب سهمِ عمدهاي در اين جنايات دارند. طرفدارانِ تيمي اگر چنان میکنند، اين هرگز تقصيري را متوجهِ موسوی نمیکند ـ زيرا آنچه در انتخاباتِ ايران رخ داده و دلايلي که سبزها برایِ اثباتِ تقلب پيش کشيده اند کمترين شباهتي به آنچه در نظرسنجیِ پيامکی رخ داده و دليلآوریِ هوادارانِ آن تيم ندارد. نمیتوان پارهاي از تماميتِ يک ماجرا را جدا کرد و با اثباتِ همسانیِ آن پاره با پارهاي از يک ماجرایِ ديگر چيزي را دربارهیِ کليتِ آن دو ماجرا اثبات کرد ـ همچنانکه نمیتوان با صرفِ استناد به پارهاي پیآمدهایِ ناخوشآيندِ يک کار «بد» بودنِ آن را نشان داد.
آنچه میماند پرسشي ست که لاجوردی در آغازِ نوشتارش پيش میکشد: «موسوی بر پايهیِ کدام اطلاعات اين را گفت؟» من البته پاسخي برایِ اين پرسش ندارم. اما داوریِ لاجوردی دربارهیِ «بسيار بد» بودنِ کارِ موسوی خود بر اين پيشفرض که موسوی اطلاعاتي نداشته است مبتنی ست، و درستیِ اين فرض نيز بر من آشکار نيست. گذشته از اينکه چهبسا موسوی از راهي که هنوز نمیدانيم همان شب از وقوعِ يک کودتایِ انتخاباتی اطمينان يافته است، اين را از نظر دور نبايد داشت که خبرگزاریهایِ هوادارِ دولت نيز آن شب از پيروزیِ احمدینژاد خبر داده بودند، و کنفرانسِ مطبوعاتیِ موسوی را بدونِ توجه به بسترِ آن نمیتوان تحليل کرد.
