به مرد نقاش اعتماد کنیم
(نقل از تلخ مثل عسل)
جنبش سبز، یک جبهه است. ویژگی جبهه تنوع و گوناگونی دیدگاه های افراد تشکیل دهنده ی آن است که عاملی مشترک آنها را گرد هم آورده است. هر کس یکبار تجربه ی راهپیمایی در خیابان های تهران را داشته باشد این تنوع را میان پوشش یا سلوک تظاهر کنندگان سبز به وضح خواهد دید. بارها دیده شده همه ی راهپیمایان بر سر یک شعار مشخص تفاهم ندارند و تکرارش نمی کنند. برخلاف جبهه ی مقابل که از لباس و ظاهر و شعار و غیره و غیره انگار تابع قالب های پیش ساخته ی مشخصی هستند؛ در راه سبز امید این تفاوت و رنگارنگی غیر قابل انکار است.
حالا به نظرم اتفاقی که افتاده این است که با تند شدن وقایع ظرف ده روز اخیر فاصله ی میان این بخش های تشکیل دهنده ی جنبش سبز زیاد شده، نیروهای ابتدای صف فاصله ای خطرناک با نیروهای انتهای صف یافته اند فاصله ای که ممکن است باعث شود سرکوب پیشروان به آسانی انجام شده و نیرو های انتهایی هم تمایل یا فرصتی برای مددرسانی نداشته باشند. هر رهبر هوشمندی در چنین شرایطی یا بر سرعت نیروهای انتهایی اش می افزاید و یا مانع پیش رفتن خطوط مقدمش می شود. به دلایل آشکاری افزودن سرعت جنبش سبز را بر سر میز قماری خونین می نشاند که میرحسین موسوی خواهان آن نیست پس چاره ای جز کاستن سرعت جنبش سبز وجود ندارد تا دوباره ظرف مدتی کوتاه صف های جبهه ی سبز امید باز متراکم گردد. تا همه باز ما باشیم!
بیانیه ی هفدهم میرحسین از موضع قدرت صادر شده است و حداقل هایی هوشمندانه را بیان کرده تا فرصت اجماع بر سر آنان برای همه ی سبز ها فراهم شود. این حداقل ها ممکن است برای پیشروان جنبش کم یا برای آن دوستان انتهای صف زیاد باشد اما در نهایت نقطه ی اپتیموم امکانات و خواسته هاست. مهندس موسوی تا بحال ثابت کرده که خرد و دلاوری را با هم دارد. از یاد ها نرفته لطیفه ای که با حسرت دهان به دهان می شد و رییس جمهور ایده آل را کسی می دانست که شعور سید محمد خاتمی و شجاعت محمود احمدی نژاد را توامان داشته باشد، حالا به نظر جنبش سبز چنین نمادی را در کنار خود می بیند. سبز ها برخلاف نسل مسحور۵٧، رابطه ی مرید و مرادی با کسی ندارند. ذوب در کسی یا چیزی نیستند اما به نظر می رسد آنکه به جنبش سبز وعده ی ایستادگی داده بود همچنان بر سر پیمان خویش هست. مرد نقاش، که رنگ سبز امید پاشیده به آینده ی ایران، به گمانم می داند دارد چه می کند، به او اعتماد کنیم!
