ديوان اصلاح

پوشش انتخابات رياست جمهوری سال ۱۳۸۸
چهارشنبه ۲ دی ۸۸ :: December 23, 2009 

پيام‌های منتظری

(امیر احمدی آریان؛ نقل از رخداد)
منتظری به قلمروي نامردگان undead تعلق داشت. او مرگ خواست‌های تن را تجربه کرده بود، از حمایت عرصه نمادین مطلقاً چشم‌پوشی کرده بود، و چنین کسی مثل سایرین زندگی روزمره نمی‌کند. منتظری از معدود کسانی بود که توانایی کشتن تن‌اش را داشت، و این کار را با زیر پا گذاشتن تمام لذت‌هایی کرد که برای تن قدرت به ارمغان می‌آورد. منتظری به بالاترین موضعی که در جمهوری اسلامی، که خود نظریه‌پرداز اصلی‌اش بود، قابل تصور است، بی‌اعتنایی کرد، حال آن‌که کافی بود چند ماهی دندان روی جگر بگذارد تا قدرتی عظیم به‌کف آورد. پس او به‌معنای رایج کلمه زنده نبود، به‌معنایی که تقریباً همه ما زنده‌ایم. او زنده نبود تا لذات اهدایی از جانب ساحت نمادین را روی هم تلنبار کند، کاری که درگیری و مشغله دائم مردم جهان است. به‌این‌ترتیب، او، حداقل از بیست‌سال پیش به‌ این‌سو، به قلمروي نامردگان قدم گذشت، قلمروي آنان که در طول زندگی زنده نیستند، و پس از مرگ نیز نمی‌میرند. در این قلمرو است که می‌توان حقیقت را تجربه کرد، می‌توان حقیقت را به چنگ آورد. اگر حقیقتی وجود داشته باشد، به‌هر‌تعبیری که از این مفهوم در سر داشته باشیم، بی‌گمان در تاریخ پس از انقلاب ایران، کمتر کسی چون منتظری توانسته است آن را در مشت بگیرد. به‌این‌ترتیب منتظری توانست نامتناهی شود، و چنین کسی پس از مرگ نیز نمی‌میرد، مرگ او صرفاً نقطه عطفی است در زندگی ابدی او. مرگ منتظری بیش از آن‌که به خود او ربط داشته باشد، به ما ربط دارد. او کارش را کرده بود و در این نقطه‌عطف زندگی‌اش، بی‌آن‌که بتواند چیزی بگوید، با تشییع جنازه عجیب‌اش در قم حرفش را زد. به نفع‌مان است به حرف‌اش گوش دهیم. مرگ منتظری، و مراسم پس از مرگ او، یعنی مدت‌زمان انتقال جسد از خانه او به حرم، و حضور مردم، نحوه تشییع آنان، حرف‌ها و شعارهاي‌شان، عزاداری‌شان، همه در حکم بیان و تجلی پیام منتظری در این نقطه عطف از زندگی ابدی‌اش بود.

حداقل چهار گروه هستند که مخاطبان مستقیم مرگ منتظری‌اند.

۱- منتظری به حاکمان نشان داد که حقیقت دین، جایی بیرون از حکومت است. منتظری مهم‌ترین تجلی اسلام سیاسی در عصر ماست، و رابطه‌اش با سیاست، و مهم‌تر از آن با حقیقت، درست در همین پشت پا زدن‌اش به حکومت و نپذیرفتن امکانات حکومتی است. تشییع جنازه او به‌نوعی احضار سی‌سال تاریخ پس از انقلاب ایران نیز بود، چه به‌لحاظ تنوع آدم‌هایی که در آن حاضر شده بودند، چه تنوع شعارها و خواست‌ها، و چه تنوع مکانی آدم‌های حاضر در قم، که بدون امکانات و تبلیغات، بدون صرف هيچ هزینه‌ای، از ساندیس و ساندویچ و ایران‌چک گرفته تا سرویس ایاب‌وذهاب و امنیت و انواع تقدیرهای آتی، از شهرهای مختلف ایران خود به به قم آمده بودند، در حالی‌که تهدید نیروهای امنیتی و امکان بازداشت و سرکوب بسیار جدی بود. در جمعیت ‌میلیونی تشییع‌کننده جنازه منتظری، بسیار بودند کسانی که در عمرشان یک رکعت نماز نخوانده‌اند و با این‌حال گریه می‌کردند و سینه می‌زدند، بسیار بودند کسانی که اولین، و شاید آخرین سفرشان به قم را تجربه می‌کردند و هیچ شکلی از تبلیغات و امکانات دولتی در طول این همه سال نتوانسته بود میل به دیدن مرکز تولید علم و نظریه نظام را در آنان زنده کند. منتظری والاترین درجه جهان‌شمولی را در جامعه معاصر ایران داشت، درجه‌ای که حکومتیان به‌هیچ قیمتی نمی‌توانند به‌دست بیاورند، چراکه موضع‌شان چنین اجازه‌ای نمی‌دهد. این همه‌ سال حصر خانگی و ممنوعیت رسانه‌ای، و قطع ارتباط او با مردم، ذره‌ای در شمول عام او خلل وارد نکرد، و بی‌گمان او بزرگ‌ترین دستاورد انقلاب ایران برای آیندگان خواهد بود. منتظری راه ماندگاری را به دیگر هم‌صنفان و هم‌کیشان‌اش نشان داد، و آنان که قدم در این راه بگذارند، به جایگاهی دست خواهند یافت که هزاران پست حکومتی در اختیارشان نخواهد نهاد.

۲- گروه دوم، حضرات کراواتی لس‌آنجلس‌نشین ماهواره‌باز‌ و پیروان کوته‌فکر ایرانی‌شان هستند، آنان که به‌محض شنیدن نام آخوند دماغ‌شان را می‌گیرند، از تمام جنبندگانی که عمامه به‌سر دارند، متنفراند و غایت زندگی‌شان دیدن مردی سه‌تیغه و کراواتی بر مسند ریاست جمهوری مملکت است، مردی که هر شکلی از تجلی اسلام در جامعه را ممنوع کند و تمام تلاش‌اش، بدل‌کردن کشور به لس‌انجلس، چه‌بسا لاس‌وگاس، باشد. آنان که می‌گویند آخوندجماعت، به جرم عمامه‌به‌سرداشتن، حق ندارد در سیاست دخالت کند، و در این راه برای‌شان، محمد خاتمی و کروبی و منتظری با احمد جنتی و احمد خاتمی تفاوتی ندارند، حتی لباس را به ریش هم تعمیم می‌دهند و آدم‌های «ریشو» را مشکوک و خطرناک می‌دانند، و مردم را بر حذر می‌دارند از این‌که مبادا دوباره از آخوندها فریب بخورند، از ایران هیچ نمی‌دانند. حرف آنان تفاوتی بنیادین با اسلام‌ستیزان نژادپرست و افراطی غرب ندارد، و به آن‌چه در ایران می‌گذارد هم ربطی ندارد. آن‌چه در شش‌ماه اخیر در ایران گذشت، باید به این حضرات اثبات کرده باشد که در این مملکت، حداقل تا اطلاع ثانوی، سیاست درست در بطن اسلام رخ می‌دهد و تنها راه ِ به‌قول خودشانْ «نجات» مردم ایران، اسلام سیاسی است. اگر وقایع این شش‌ماه قانع‌شان نکرده باشد، تشییع جنازه منتظری، حجتی راسخ و خلل‌ناپذیر است. آن‌چه در فاصله بیت منتظری تا محل خاک‌سپاری او گذشت، یک مراسم مذهبی تمام‌عیار بود، مراسمی همراه با نوحه‌خوانی و سینه‌زنی و گریه و ذکر مصیبت و همه این قبیل آیین‌های دینی که مورد تنفر حضرات است و از شنیدن نام‌شان کهیر می‌زنند. همان مردمی که در این شش‌ماه مایه افتخار و مباهات سکولارهای کراواتی بوده‌اند و موجب شدند پس از سال‌ها بتوانند سرشان را در آن سوی آب‌ها بالا بگیرند و به هم‌وطنان‌شان افتخار کنند، همان‌ها در این «اسلام سیاسی» باشکوه شرکت کردند و آنان هم که اعتقاد نداشتند، با تمام وجود همراهی کردند، چراکه تشییع جنازه منتظری، نه تجلی اسلام حکومتی، که تجلی هسته رادیکال و سیاسی دین اسلام بود. همان‌گونه که رنسانس غرب جز از دل مسیحیت محقق نمی‌شد و بدون ظهور پروتستانیسم مشخص نبود کلیسا کی دست از سر مردم برمی‌دارد، رنسانس ایران معاصر نیز در دل اسلام رخ خواهد داد، و آنان که شکم‌شان را برای دیسکوها، فاحشه‌خانه‌ها و قمارخانه‌های آینده ایران صابون می‌زنند، آنان که دل‌شان برای «دختر ایرونی» و عربده‌کشی در خیابان‌های تهران تنگ شده، سرخوردگی سختی در انتظارشان است. منتظری گره اصلی وقایعی است که در ایران امروز رخ می‌دهد، و درک موضع او برای درک تجربه ایرانیان امروز ضروری است.

۳- گروه سوم، نظریه‌پردازان انحطاط و انسداد هستند، آنان که خروارها مرثیه بر انحطاط روح ایرانی و ذات استبداد‌زده و دیکتاتورپسند او نوشته‌اند؛ یا راه برون‌رفتی از آن نیافته‌اند، یا تنها راه نجات را خواندن تاریخ اندیشه و بررسی تمام فرازوفرودهای فکر ایرانی در سده‌های اخیر دانسته‌اند. این پیامبران زوال و یأس، حالا در برابر آزمون سیاسی مهمی قرار گرفته‌اند. همان کشور استبدادزده‌ای که ظاهراً تفکر در آن محال می‌نمود و قرن‌ها زمان لازم بود تا غبار انسداد از ذهن‌اش زدوده شود، ناگهان به مرکز توجه جهان روشن‌فکری بدل شده است، مردم‌اش، ناگهان، به مهم‌ترین جلوه‌های تفکر سیاسی، و منشأ خلاقیت‌های سیاسی حیرت‌انگیز بدل شده‌اند و به آن گذشته سیاه و نکبت‌بار دهن‌کجی کرده‌اند. این‌بار، مردم منتظر نمانده‌اند تا واکاوی و موشکافی تاریخ ایران تمام شود، تا عیب و ایرادها شناخته شود و همه به یاری هم، سر فرصت برای حل‌شان بکوشند تا ان‌شاءالله همه مشکلات به فضل الهی حل شود. فضا گشوده شده است، و چه بخواهیم و چه نخواهیم، با تفکر سیاسی، در مردمی‌ترین و پیش‌روترین شکل آن، مواجه‌ایم. اما این گشودگی فضا، محصول عصایی سحرآمیز یا جرقه‌ای ناگهانی نیست. بخشی از آن، مثل بسیاری از پدیده‌های عالم، پیش‌بینی‌ناپذیر است، اما بخشی از آن، به‌هرحال، پاي در همین سنت متصلب، مسدود و منحط دارد. همین سنتی که، به‌زعم این دست مورخان، بسته است و باید جراحی‌اش کرد تا درمان شود، پر از امکانات نادیده و ظرفیت‌های ناب است که از چشم دور می‌مانند، و ناگهان بر اثر جرقه‌های تاریخی، بر اثر فشارهایی غافل‌گیرانه، بیرون می‌زنند. منتظری نماد این دست امکان‌هاست. او ریشه در همین سنت متصلب دارد، و در مقام یک مرجع تقلید، تمام وجودش با تاریخ تشیع گره خورده است، اصلاً او یکی از اصلی‌ترین نمودهای سنت ایرانی‌ـ‌اسلامی در روزگار ماست. زندگی سی‌سال اخیر منتظری نشان می‌دهد که همین سنت به‌ظاهر متصلب، تا چه حد امکان گشودگی و باز کردن فضا را در خود دارد. مردمی که امروز «مهم‌ترین بنای سیاسی بیرون از دستگاه دولت در جهان» را ساخته‌‌اند، روز تشییع جنازه نشان دادند که حتی بیشتر از رهبران سیاسی نام‌آشنای‌شان، منتظری را نماد خود می‌دانند، شاید به این دلیل که در این سی‌سال هیچ‌کس به اندازه او حرف حق نزده است.

۴- گروه آخر، انواع و اقسام روشنفکران لاییک وطنی هستند، آنان که همه‌چیزشان، از ابزار فکری و نظری گرفته تا حتی موضوعات مورد علاقه‌شان، وارداتی است و اعتقاد راسخ دارند، کل تاریخ و فرهنگ ایرانی به پشیزی نمی‌ارزد و همه را باید به زباله‌دان تاریخ انداخت. این گروه اسلاموفوبیا و ایرانوفوبیا را، با هم، دارند؛ هم به کل گذشته فرهنگی‌ـ‌سیاسی ایران مشکوک‌اند و هم به کل تاریخ اسلام؛ باور دارند در این چند هزار سال اصولاً هیچ‌چیز به‌دردبخوری در این مملکت تولید نشده است، هیچ‌کس فکر نکرده و هیچ کنش سیاسی قابل دفاعی به‌وقوع نپیوسته است. این‌ها، در آن سوی آب‌ها، قهرمان‌شان سن‌پل است، اما در داخل، به‌دنبال ولتری می‌گردند که کلاً همه‌چیز را زیر و رو کرده، و خیال همه را از تاریخ اسلام و ایران راحت کرده باشد. معتقدند تمام آن‌چه مکتب اعتزال تولید کرده، با یک صفحه از آثار کانت برابری نمی‌کند، و به همین راحتی، تاریخ و زمینه‌های تاریخی را کنار می‌گذارند و قیاس مع‌الفارق می‌کنند. با منتظری نیز لابد به‌همین‌طریق برخورد خواهند کرد: او را با متر و معیارهایی از پیش مشخص خواهند سنجید، نام‌اش را رخداد خواهند گذاشت و از محتوا تهی‌اش خواهند کرد، یا شرح خواهند داد که چگونه منتظری بخش‌بندی امر محسوس را به‌هم ریخته است، یا مثلاً چرا منتظری امر واقعی نظام است، همان هسته تروماتیک ساختار نظام که قابل حل و هضم شدن در ساحت نمادین نبود. این قبیل توضیحات و نتیجه‌گیری‌های تئوریک، از آن دست مباحثی است که کاملاً درست است ولی پشیزی نمی‌ارزد. تشییع جنازه منتظری و نحوه وداع مردم با جسم او، باید به هر کس که اهل فکر کردن است ثابت کرده باشد که منتظری خود سرآغاز تفکر است، نه نتیجه آن. این نگاه خودخواهانه و چه‌بسا چشم‌چرانانه‌ي نظریه‌پردازان ماست که کمین می‌کنند تا ابژه مناسب با مفاهیم مورد علاقه‌شان را بیابند و از طریق نشان دادن تطابق این دو، چشم خواننده را گشاد کنند. سنجیدن منتظری با مشتی مفهوم از پیش مشخص، هنر نیست، هنر آن است که در فضایی که او گشود، فکر کنیم و به خلاقیت و تولید فکر دست بزنیم، سنتی را بشناسیم و بخوانیم که تجربه حقیقت منتظری از دل آن بیرون آمد، نه این‌که کل آن سنت را به یک چوب برانیم و نزدیک شدن به آن را دون شأن خود بپنداریم. وظیفه ما این است که در فضای حاصل از تجربه حقیقت او ساکن شویم و به‌جای مصرف بی‌مورد مفاهیم، به تولید مفهوم دست بزنیم، به‌جای سنجش او با متر و معیارهای حاضر و آماده، از طریق اندیشیدن به هستی سیاسی او، فکر کنیم. منتظری آن‌قدر مهم هست که منشأ شیوه‌ای از تفکر باشد، و آن قدر در تاریخ تأثیرگذار بوده که تاریخ را به‌یاری او بخوانیم.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است